تاریخ : 8 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
به کدامين روز ميبري مرا
که حضورت فوران روياست
به کناره هاي شک، سکوت را تبسم کن
اي منجلاب هذيان نامادري
امروز را به خاطره بسپار
سرنوشت زندگي است
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 8 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
جيغ مي زند زمين
امسال
از همان آغاز
و تو را مي خواهد
ذوب کن
آينه را
اي فراموشي سالها اضطرات
وسوسه کن
تکيه گاه سکوت را
و نوازش را دريا دريا.
پايانم
با همين اندک
شک کن به تبسم
ثانيه ها مي گذرد
و تو مي ماني و من
من پر از تو
و پر از استادن
تا ته بوته ناباوري محض هجوم
فصلها را بردار
بهار اينجاست
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 8 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
و گزارش کردم
هدفي را
که به اندازه يک عمر
پر از وسوسه بود
پنجره باران داشت
سکوت، توهم ثانيه را دزديد
شک نوازش مي کرد آينه را
وسط حزن و دروغ
به همين راه فقير
نگران بودم.
بودم
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
|