تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی

انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته

آن گاه که تقدیر واقع نگردید از تدبیر نیز کاری ساخته نیست.

مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

اساسا <<خوشبختی>> فرزند نامشروع <<حماقت>> است.

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن

چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است.

کیست که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟


آن ها که از در می آیند و می روند چهارپایان نجیب و ساکت تاریخ اند حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و… یا به درون پریده اند.

چقدر دعا می کنم که: بعضی اصوات را نشنونی بعضی رنگ ها نبینی بعضی افکار را نفهمی بعضی حالات را حس نکنی


با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

حوادث انسان های بزرگ را متعالی و آدم های کوچک را متلاشی می کند.


این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: پلیدی پاکی پوچی

شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست

چقدر دوست دارم این سخن مسیح را « از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند»


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
مردی با ۳۹ زن، ۹۴ فرزند و ۳۳ نوه!

بزرگترین خانواده جهان با بیش از ۱۸۰ عضو در کشور چین قرار دارد. «زیونا چان» دارای ۳۹ زن، ۹۴ فرزند و ۳۳ نوه است که همگی در کنار هم ، در یک آپارتمان چهار طبقه با ۱۰۰ اتاق در روستای Baktwang زندگی می‌کنند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
البته دور از جون شما!؛
تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید...؛
تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند...؛
تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید...؛
تصور کنید که از سن نه سالگی دائم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلاً همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده...؛
تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز...؛
تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمیتواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید، و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند...؛
تصور کنید که آن مرد غریبه، یک ارتشی بسیار سخت گیر باشد که تصمیم دارد از همان بچگی به شما نظم و ترتیب را یاد بدهد و دائم تنبیه کند و دستور دهد، ولی شما مجبورید او را بابا صدا کنید...؛
تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی-آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است...؛
تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد...؛
 
الان چه کار می کنید؟ چه بر سرتان آمده است؟
 
 
 
بله درست حدس زدید؛
الان قدرتمند ترین زن جهان هستید! محبوب ترین، پولدار ترین، با نفوذ ترین، و تنها میلیاردر سیاه پوست!؛
همه شما را بعنوان صاحب بزرگترین خیریه جهان، پر طرفدار ترین مجری تلویزیون، و برنده جوایز متعدد سینما و تلویزیون می شناسند...؛
سیاستمداران، هنرپیشگان، ثروتمندان و همه آدمهای بزرگ و معروف فقط دوست دارند با شما مصاحبه کنند...؛
در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس می شود، در قالب یک درس با عنوان خودتان...؛
یک قصر در کالیفرنیا دارید به مساحت هفده هکتار که از یک طرف به اقیانوس ختم می شود و از طرف دیگر به کوهستان. همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو، کاخی در فلوریدا، خانه ای در جورجیا، یک پیست اسکی در کلورادو، پلاژهایی در هاوایی و ...؛
با درآمد سالانه حدود سیصد میلیون دلار، و دارایی حدود سه میلیارد دلار، بعنوان ثروتمند ترین زن خودساخته جهان شهرت دارید...؛
 
آنچه خواندید خلاصه ای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
امروز تو خیابون دست یه نفر یه پرنده دیدم

پرسیدم : فروشیه؟

گفت : نه ؛ رفیقمه

.

.

.
به سلامتی همه اونایی که رفیقاشونو نمیفروشن


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
کاش دلهامو به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را

از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

سکوتی که یک نفر در این دنیا هست که آنرا می فهمد

یک نفری که برات یه دنیا ارزش داره و بدون اینکه در کنارت باشه سکوتت رو می فهمه


یک نفر که ……

دنیا را ببین…

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن

بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه

درستش کرد فقط جای شکستگیش روی دل میمونه با هیچ آبنباتی درست نمیشه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضیها رو هیچی بعضیهارو کم و بعضیها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درستو غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون۱۰ تای بچگی دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم حتی فکر شکستن دل کسی رو هم نمیکردیم

بزرگ که شدیم خیلی راحت دلها رو میشکنیم از کنارش رد میشیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم انسانها رو به خاطر انسان بودنشون میخواستیم ونه پول و…

بزرگ شدیم به همه چیز نگاه میکنیم بجز انسان بودن

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم …هیچ کس نمی فهمد

بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه هم نیستیم

پس می بینیم که چه دنیایی دارن بچه ها و چقدر دنیایی دارن بزرگ ترها

پس ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم . . .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
سینه ام تنگنای حرفهاییست

که باید با خود به گور ببرم

و سنگینی اش امانم را بریده

و من

هنوز در حسرت کسی هستم

که بر سر مزارم دست پشت دست بزند

و بگوید

حیف شد...

-----------------------------------------------

آرام تر سکوت کن!

صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد...!!
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
بگو چه مرگته که دوباره میخونی

دوباره بی فایدست خودت که میدونی

بگو چه مرگته که بازم پر از حرفی

سراپا آتیشی تو این شب برفی

هنوز منتظری بیاد و یار تو شه

بهار تو مرده دلت چقدر خوشه

پرنده ای اما اسیر کوچ خودت

همیشه هم میرسی به هیچ و پوچ خودت

نگاه به آینه بکن چقدر شکسته شدی

شکستنت اما چقدر شکسته شدی

سحر تو راهه و تو دوباره بی تابی

چه مرگته دل من چرا نمیخوابی

نگو بهار چی شده پرنده ی غمگین

برای هیشکی نخون به پای هیشکی نشین


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم......

حالا یک بار از شهر می رویم......

یک بار از دیار......

یک بار از یاد......

یک بار از دل......

و یک بار از دست......

آری گذشت دیگر آن زمان......


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
مـــرا ببخــش....
اگـــر به تو پیــــله کرده ام....
قــدری طاقــت بیــــار
پـــروانه میشوم و مــــی روم

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
عکس های غمگین از لحظات تنهایی

اگر دلت گرفت...

 سکوت کن...

این روزها هیچکس معنی دلتنگی را نمیفهمد

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
عکس های غمگین از لحظات تنهایی

داشتم عکسای گوشیمو نگاه می کردم ،رسیدم به یه عکس که روش نوشته بود :

... چه آسان می توان از یادها رفت ...

واقعا چه آسان از یادت رفتم.......


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
عکس های غمگین از لحظات تنهایی

دروغ میــگویـــی...!!!

 

  که دلـــت به بـــودنم خـــوش است...

 

 بـــود یا نبـــودم در رونـــد زنـــدگـــیت هیچ تـــاثیــــری ندارد...

 

 تـــو قلــــبت بــــرای هـــمــه زد جــــز مـــــن


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
دلـ ـم گرفـ ـته از آدمـ ـای کـ ـه میـ ـگن دوسـ ـت دارم ولـ ـی معنـ ـیش رو نمـیـ ـدونن از آدمـ ـای کـ ـه میـ ـخوان مـ ـال اونـ ـا باشـ ـی ولـ ـی خودشـ ـون مـ ـاله تـ ـو نیسـ ـتن از آدمـ ـای کـ ـه زیـ ـر بـ ـارون بـ ـرات میـ ـمیرن ولـ ـی وقتـ ـی آفتـ ـاب بـ ـشه همـ ـه چیـ ـز یـ ـادشون میـ ـره 58363710223140485596.jpg
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

خسته ام،خسته ي شبگردي وبي خورشيدي،

تواميددل من باش دراين نوميدي،

اين منم قصه ايي ازيادتودورافتاده،

يادكن ازمن،ازاين خاطره تبعيدي،

بازهم مدرسه عشق بسررفت ودريغ!

بازهم من ماندم دردست دلي تجديدي...!

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آخرین مطالب

/