عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
از 7 دقیقه بامداد تا الان که نمیدونم ساعت چنده چشمام خیسه
با تو حرف میزنم
تو مهربون دستتو گذاشتی زیر سرتو بهم لبخند میزنی
بهم گوش میدی
منم با چشمایی که یه ریز ازش اشک میاد
بهت میگم دیونه......دیونه..........دیونه
آه......چه کسی میدونه درونم چه خبره
آه از قلبی که میدونه یه لحظه بدون تو نمیتونه تحمل کنه ولی از وقتی صورت ماهتو امشب دید یه ریز داره
فریاد میزنه : خدایا حقش نبود....نبود...خدایا من لیاقت جشماشو ندارم....خدایا چرا......چرا خدا
آه
خدایا تا اون دنیا هم مرافبش باش
صدای بارونو دارم میشنوم
با چشای خیس به عکست لبخند میزنم
دارم با خودم فک میکنم شاید خدا یه چیزی میدونه که من نمیدونم

