ديروز مثل خواب بود... موتوره جلومون واستاد... دوتا مرد پياده شدن... اومدن سمت ماشين طرف آقايي... با پا زد شيشه ماشين خورد شد ريخت داخل... فقط يادمه درو باز كردم و داد زدم... تو دلم فقط ميگفتم چاقو نباشه دستشون... دوستامون از پشت رسيدن
يكي از اقايون دوست با يكي درگير شد و آقايي با موتررسوار ديگه...همه داشتن تماشا ميكردن... ديگه زياد يادم نمياد كي منو كشيد كنار
فقط يادمه دستام بيحركت شده بود لبم تكون نميخورد صاحب قهوه خونه بغلي واسم اب قند اورد حالم بهتر شد... بعد يه ساعت صدوده با
ناز رسيد... مجبور شد رضايت بده آقايي... وحشتناك اراذل بودن ترسيديم بعد بيان واسه انتقام... خانم دوست ميگفت ديدتشون
يكي گوش نداشته يكي بازو هاي خالكوبي شده وحشتناك... هم فكر ميكردم خواب ميبينم... دماغ اقايي خوني بود... خورده
شيشه از دهنم بيرون اومد... دستش بخيه خورد... ولي خدارو شكر كه هيچكدوم از اراذل چاقو نداشتن...خدارو شكر كه بخير گذشت..
تو يه لحظه ميشد بدترين اتفاق بيوفته كه يه عمر پشيموني داشته باشه... خدايا شكرت...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0