تاریخ : 7 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
یکی را دوست میدارم
من او را در دلم دارم
نه تنها در دلم او را
که در روح و تن زارم
ز او یک دم نیاسایم
بدونش مُرده بر دارم
دلم خون است از دستش
به دستش بوسه ها کارم
دو چشمانش دهد جانم
نبینم آن دو بیمارم
لبان سرخ چون لعلش
بچینم کاش یک بارم
در اوهامم ز دلتنگی
سرم بر سینه بگذارم
تن او مرهم جسمم
روانش هست دادارم
خجل سرو و چنار و بید
به پیش سر قدِ یارم
نمیبینم جز او چیزی
نباشد جز دلش کارم
نمیخواهم به جز یک شب
به هم آغوشی یارم
نفس بی او گرفت زیرا
نفس او است و افکارم
بگوید او به من نیما
به فرمانش چو سردارم
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
|