در خانقا گفت رزگار این ندا
دلبرمن شمایید ای اهل خدا
ضربه زنم بر قلب یک صدا
نظرکن پیر ربانی هو یا خدا
دیدم شیخی به مَیخانه ای
پیری کاملو ز جهان بیگانه ای
فرمود عیّاری که سَرمَستــا
گفتم نشاید مرا ای اهل خُدا
ناله کشید و فرمود جوانی
شیر رهی افسوس بی یاوری
گفتم آیم به ره تو من چرا
من مَست باده و تو مَست خُدا
گفت رزگار با جام دل اش
خطا رود به طریق دلدارخودش
اینبود وِرد زبان و لب مرا
سَرمَستی نیست خطا مَرد خُدا
آنکهگوید درویشوگداست
بدون جامِ مَی سجاده خطاست
طالبِ دل باش و ز دنیا رَها
عیّاری کن و باش سَرمَستِ خُدا
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0