تاریخ : 27 دی 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
دیروز گذشت و امروز نیز بگذرد

 

غباری از خاطره ها و حسرت بر جای خواهد ماند

و من ،

من هیچ گاه سپیدی را احساس نکردم
دلم تو را میخواهد ...

تویی که از دور همچون نور چراغ سوسو میکنی

کجایی؟

نگویی مرا چه شد؟

نخوانی نامم را؟

اما بدان که دلم هیچ گاه تو را از یاد نخواهد برد

نه دیروز و نه امروز

ونه حتی فردایی که می آید......


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 27 دی 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
 
اين روزها دلم خيلي هوايت را مي كند هواي چهره ي هميشه متبسمت را..

  اگر چه رفتنت ناگهاني بود اما باور كن هميشه در خيالم و در خاطراتم زنده هستي.

 نمي دانم اين چه تقديري بود. آزرده ام كه بي خبر رفتي! اما با خيال اينكه به آرامش رسيده اي آرامم .

نمي داني از اينكه ديگر نمي بينمت و صداي دلنشينت را نمي شنوم دلگيرم.

هنوز هم گاه و بي گاه خوابت را مي بينم. مثل همان روزها

كاش روز آخر در آغوشت مي گرفتم به خيال اينكه دوباره تو را خواهم ديد.. اما افسوس آخرين

ديدارمان بود و بعد ناگهان براي هميشه رفتي فقط گاهي به رويا هايم پا ميذاري مثله هميشه

آرام و با لبخند...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 27 دی 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
 

مهرباﻧﻴﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐسی ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ می دانی با او خواهی ﻣﺎﻧﺪ....
 

وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ....

 

ﭼﻴﮑﺎﺭ ﻣﻴﮑﻨﯽ؟؟؟؟

 

ﺍﺳﻤﺸﻮ ﺍﺯ ﻣﻮﺑﺎﻳﻠﺖ ﭘﺎﻙ ﻣﻲ ﮐﻨﯽ...

ﻣﺴﻴﺠﺎﺵ ﺩﻳﻠﻴﺖ ﻣﻲ ﺷﻪ...

ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﻴﮕﻲ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ ﺟﻠﻮﻡ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﺑﻴﺎﺭﻳﻦ.

ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﺮﺩی...

ﺑﺎ ﺟﺎﻱ ﺧﺎﻟﻴﺶ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ.

با ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﺸﺎﺑﻪ ﺍﺳﻤﻲ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ..

ﺑﺎ ﺍﻫﻨﮕﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ..

 ﻭﻗﺘﻲ ﻏﺬﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻱ ﻭ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻴﺎﺩﺵ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ...

ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯﺕ ﺳﺮﺍﻏﺸﻮ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻥ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ...

ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﻼﻣﺸﻮ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ میکنی؟.


ﺍﮔﻪ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻡ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ...

ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺧﻴﻠﯽ ﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﻡ ﺑﻮﺩﻥ ...

ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻮﺩﻩ ...

ﺧﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺫﺍﺗﻢ ﺑﻮﺩ ...

ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺩﻣﺖ ﺑﺎﻻ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻴﺰی ﺑﻮﺩی...

ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻫﻢ ﻗﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﯽ...

ﺍﮔﻪ ﺗﮏ ﭘﺮت ﺑﻮﺩﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ...

ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﭙﺮﻡ...

ﺍﮔﻪ ﺩﻟﻤﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﺗﻮ ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩی ...

ﺩﻟﻢ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﻤﻴﺸﺪ...

ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﻤﺎﺭی ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﺧﻴﻠﯽ ﺷﺎﺥ ﺑﻮﺩی...

ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﻴﺰﺍﺷﺘﻢ...


ﺧﻼﺻﻪ ﺍﮔﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻣﻴﮑﻨﻢ

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻭﺍﺳﻢ ﺁﺳﻮﻧﻪ ...

ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍﻩ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﺭﻭ ﺳﺨﺖ ﮐﺮﺩی ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﺁﺳﻮﻥ ﺑﺮﻡ ...

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 27 دی 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی

ﮔــﺬﺷﺘــﻪ ﻣــﻦ ﮔــﺬﺷــﺖ !...
ﺣـﺘﻲ ﻣﻲ ﺗــﻮﺍﻧـﻢ ﺑـﮕﻮﻳـﻢ ﺩﺭ ﮔـﺬﺷــﺖ
!...
ﻭ ﻣـﻦ ﺑﺮﺍﻳـﺶ ﻣﺎﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺳـﻮﮔﻮﺍﺭﻱ ﻭ ﺳﮑـﻮﺕ

ﮐﺮﺩﻡ ...
ﺧﺎﻃـﺮﺍﺗـﻢ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﻭ ﺭﻭ ﮐـﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻱ ﮐـﺎﺵ ﻫـﺎﻱ ﻓـﺮﺍﻭﺍﻥ

ﮔﻔـﺘﻢ !......
" ﻭﻟﻲ ﺩﻳﮕـﺮ ﺑـﺲ ﺍﺳـﺖ "...
ﺑـﻪ ﺷـﺮﻭﻋﻲ ﺩﻳﮕـﺮ ﻣﻲ ﺍﻧـﺪﻳﺸﻢ ....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 27 دی 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا

من, نمي دانم.....

نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.

نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم

هنوزنمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.

تحمل جاي خاليش توي تک تک لحظه ها سخت تر است يا...

نمي دانم شکستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شکستن قلبم.

نمي دانم تو به من "عشق" را آموختي يا مي خواهي "نفرت" را يادم بدهي.

نمي دانم که بگويم: "چرا آمدي؟" يا بپرسم که: "چرا رفتي؟"

من نمي دانم, تو به من بگو..........


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 27 دی 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی

از کودکی آرزو داشتم روزی بتوانم پرواز  کنم ....
دلبر میگوید: آرزو اگر براورده شود که دیگر آرزو نیست.
سرم را بالا میگیرم، مینگرم، دیگر کودک نیستم و آرزویم دیگر آرزو نیست...
میان زمین و آسمان مانده ام، همانند پرواز لذت دارد اما ترس از سقوط لذت آن
را......
سقوط، حتی تصورش هم نمیگنجد در ذهن بی سر و سامانم.
چه بگویم. بگویم از اینکه دلبر دل نوشته هایم را بیانیه می نامد، بگویم از اینکه حالمان
 را میبرد به آینده ام میدوزد( خوب بخوان) حالمان، آینده ام.
دریغ از اینکه بداند تمام آینده زندگی من خود اوست.
دریغ از اینکه بداند زمانی که در خیال می پروراند آینده ی من را من در حال زندگی کردن با اویم.
دریغ از اینکه بداند چه بی بهانه دوست میدارمش. 
دریغ از اینکه بداند........
دل نوشته هایم گلایه نیست. عشق است. هجو نیست. احساس است. آینده نیست. حال است.
خودمان میسازیم آینده مان را. خودمان. میسازیم. با هم. من و تو.    
خیال میپنداری افکارم را. لبخند میزنی به آرزوهایم. هراسی نیست. بگذار دل خوش
 باشم با خیالت. بگذار در باورم بماند که تو نیز دوستم داری. همان گونه که در باورت
گنجاندم عاشقانه ستایش کردنم را.
آری خوب من....
حس تو حس پرواز است. پرواز زیباست اما ترس از سقوط........
همین که عاشقانه تو را دوست میدارم مرا کافیست. چه مرا دوست بداری چه نه....
 چه مرا دیوانه بنامی چه نه....چه بگویی کمتر از روز پیش دوستم داری چه نه.....
چه زیر باران بمانی و مرا زیر پا بگذاری چه نه..........


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 27 دی 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی

زیــر دوش آب ســرد

بــاز هق هق گریــه هایی که در صدای شـر شـر آب گم می شوند …
دست خـــودم که نـیست
یــاد شـانـه هایت که می افتم ســـــرم سنگین می شود !
بـــــی خـــیــــال …
… مـن بــا آرامبخـش هایـم به رخـتخــواب زنجــیـر می شوم …
تــــو ؛ رخـتخـوابش را به رخـتخـوابت نــزدیکتـر کن !
صـدای نـفسـهایی که برایش می کشی نـفـســـم را حـبس می کند
یکی مـــرا بـیــدار کند …
شــایـد خـــواب مـانــده بـاشــم !!

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
مـــرا ببخــش....
اگـــر به تو پیــــله کرده ام....
قــدری طاقــت بیــــار
پـــروانه میشوم و مــــی روم

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم......

حالا یک بار از شهر می رویم......

یک بار از دیار......

یک بار از یاد......

یک بار از دل......

و یک بار از دست......

آری گذشت دیگر آن زمان......


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
بگو چه مرگته که دوباره میخونی

دوباره بی فایدست خودت که میدونی

بگو چه مرگته که بازم پر از حرفی

سراپا آتیشی تو این شب برفی

هنوز منتظری بیاد و یار تو شه

بهار تو مرده دلت چقدر خوشه

پرنده ای اما اسیر کوچ خودت

همیشه هم میرسی به هیچ و پوچ خودت

نگاه به آینه بکن چقدر شکسته شدی

شکستنت اما چقدر شکسته شدی

سحر تو راهه و تو دوباره بی تابی

چه مرگته دل من چرا نمیخوابی

نگو بهار چی شده پرنده ی غمگین

برای هیشکی نخون به پای هیشکی نشین


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
سینه ام تنگنای حرفهاییست

که باید با خود به گور ببرم

و سنگینی اش امانم را بریده

و من

هنوز در حسرت کسی هستم

که بر سر مزارم دست پشت دست بزند

و بگوید

حیف شد...

-----------------------------------------------

آرام تر سکوت کن!

صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد...!!
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
کاش دلهامو به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را

از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

سکوتی که یک نفر در این دنیا هست که آنرا می فهمد

یک نفری که برات یه دنیا ارزش داره و بدون اینکه در کنارت باشه سکوتت رو می فهمه


یک نفر که ……

دنیا را ببین…

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن

بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه

درستش کرد فقط جای شکستگیش روی دل میمونه با هیچ آبنباتی درست نمیشه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضیها رو هیچی بعضیهارو کم و بعضیها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درستو غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون۱۰ تای بچگی دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم حتی فکر شکستن دل کسی رو هم نمیکردیم

بزرگ که شدیم خیلی راحت دلها رو میشکنیم از کنارش رد میشیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم انسانها رو به خاطر انسان بودنشون میخواستیم ونه پول و…

بزرگ شدیم به همه چیز نگاه میکنیم بجز انسان بودن

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم …هیچ کس نمی فهمد

بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه هم نیستیم

پس می بینیم که چه دنیایی دارن بچه ها و چقدر دنیایی دارن بزرگ ترها

پس ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم . . .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
امروز تو خیابون دست یه نفر یه پرنده دیدم

پرسیدم : فروشیه؟

گفت : نه ؛ رفیقمه

.

.

.
به سلامتی همه اونایی که رفیقاشونو نمیفروشن


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
البته دور از جون شما!؛
تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید...؛
تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند...؛
تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید...؛
تصور کنید که از سن نه سالگی دائم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلاً همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده...؛
تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز...؛
تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمیتواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید، و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند...؛
تصور کنید که آن مرد غریبه، یک ارتشی بسیار سخت گیر باشد که تصمیم دارد از همان بچگی به شما نظم و ترتیب را یاد بدهد و دائم تنبیه کند و دستور دهد، ولی شما مجبورید او را بابا صدا کنید...؛
تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی-آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است...؛
تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد...؛
 
الان چه کار می کنید؟ چه بر سرتان آمده است؟
 
 
 
بله درست حدس زدید؛
الان قدرتمند ترین زن جهان هستید! محبوب ترین، پولدار ترین، با نفوذ ترین، و تنها میلیاردر سیاه پوست!؛
همه شما را بعنوان صاحب بزرگترین خیریه جهان، پر طرفدار ترین مجری تلویزیون، و برنده جوایز متعدد سینما و تلویزیون می شناسند...؛
سیاستمداران، هنرپیشگان، ثروتمندان و همه آدمهای بزرگ و معروف فقط دوست دارند با شما مصاحبه کنند...؛
در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس می شود، در قالب یک درس با عنوان خودتان...؛
یک قصر در کالیفرنیا دارید به مساحت هفده هکتار که از یک طرف به اقیانوس ختم می شود و از طرف دیگر به کوهستان. همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو، کاخی در فلوریدا، خانه ای در جورجیا، یک پیست اسکی در کلورادو، پلاژهایی در هاوایی و ...؛
با درآمد سالانه حدود سیصد میلیون دلار، و دارایی حدود سه میلیارد دلار، بعنوان ثروتمند ترین زن خودساخته جهان شهرت دارید...؛
 
آنچه خواندید خلاصه ای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : 30 آذر 1394
نویسنده : محمدجواد نژادعباسی
مردی با ۳۹ زن، ۹۴ فرزند و ۳۳ نوه!

بزرگترین خانواده جهان با بیش از ۱۸۰ عضو در کشور چین قرار دارد. «زیونا چان» دارای ۳۹ زن، ۹۴ فرزند و ۳۳ نوه است که همگی در کنار هم ، در یک آپارتمان چهار طبقه با ۱۰۰ اتاق در روستای Baktwang زندگی می‌کنند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آخرین مطالب

/